یا کاشف الکرب یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 21:47 :: نويسنده : قطــــره
وقتي دلتنگ مي شوم ، ترانه هاي كاغذي ام ، از داغ سينه ام شعله ور مي شوند و مي سوزند . ترانه سوخته من اين حديث ناگفته درد ، قرائت دوباره يأس در فضاي جانگداز سوره تنهائيست . ترانه سوخته من ، ستايش آن همه زيبائي ، وقار و دلنوازي توست ، فرياد خسته ايست كه از زندان سينه ام برون مي آيد و لابلاي برگ برگ دفتر روزگار گم مي شوم . آه … مي بيني آيه هاي تاريك زندگي مرا ؟ حديث كبود لحظه لحظه دردم را ؟ آه مي بيني سوز و آتش خفته قلبم چگونه از اعماق سينه ام گدازه مي كشد ؟ آري ، تو مي بيني و مي شنوي ؛ و چه درديست وقتي فرياد شنيده مي شود ولي پاسخ داده نمي شود ، زيرا كه تمام غمها به دوش پيكر خسته سپرده مي شود تا او خود كوله بار سنگين خود را بر دو بكشد . آن همه گل غزل كه در لحظه آشنائي سرودم پس از رفتن تو خشكيده شد و در شتاب گامهايت بر باد رفت . و تو چشم در افق دوختي و رفتي و خورشيد را در ميان برفهاپنهان كردي وتمام سرما و تاريكي زمستان را به من سپردي تاگل شادي ام منجمد شود و من ديگر نتوانم از اين ظلمت رهائي يابم . تو رفتي و اين قصه كهنه را برايم به يادگار نوشتي ، تا كه من از آن نمايشنامه اي بسازم و با رقص قلم در دستان تو در صحنه هستي نقش ايفا كنم . بازيگر خسته صحنه زندگي سرود غمگين رفتن تو را فرياد مي كند تا كه بشنوي و پرده صحنه را بر اندازي . اما تو نيستي و نبودن تو حقيقت قصه توس نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |